۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

ببر

در شیطان چیزی هنوز، شیطان نشده است. شما را به خدا به این سبکسری اش بنگرید :
«خوش دارم هر از گاهی از سرور پیر دیدار کنم. از قطع رابطه با او پرهیز دارم. از یک چنان شخصیت بزرگی بسیار خوشایند است که به نفس خویش این قدر به سادگی با شیطان سخن بگوید» فاوست گوته ، پیشگفتار در آسمان (ترجمه م.ا به آذین)

اینگونه سخن گفتن با کسی که "دیری ست عادت خندیدن را از دست داده است" و شرط بندی بر سر احمقی مثل فاوست (همکاری با خدا) در شان کسی مثل شیطان نبود. نگاه کنید به بی ادبی خدا:
«تا زمانی که او در زمین زندگی می کند تو اجازه داری که وسوسه اش کنی. هر کسی که راه می رود می تواند گم شود». اینجا خدا مثل روشنفکری دینی حرف می گوید.

البته پاسخ مفیستوفلس نیز سرشت نماست:
«از شما سپاسگذارم. دوست دارم سروکارم با زنده ها باشد. گونه های فربه وشاداب را دوست دارم. به گربه می مانم که به موش مرده اعتنا نمی کند»
" شرمساری" (وعده خدا به شیطان در ادامه نمایشنامه) سزای چنین گربه بی حیایی ست. اما چه می شود اگر این گربه کوچک یک روز بزرگ شود و بی نیاز از خدای آفرینی و نیش زدن به آن بنده گیج و منگ اش به قصد بیدار نگه داشتن اش**، یک شبکار مستقل، از رسته گربه سانان، بزرگترین شان و نه خردترین:

آن دَلاّدَلِّ حيات
که استتار ِ مراقبت‌اش
در زخم ِ خاک
سراسر
نفسي فروخورده را مانَد.
سايه و زرد
مرگ ِ خاموش را مانَد،
مرگ ِ خفته را و قيلوله‌ی خوف را.
هر کَشاله‌اش کِيفي بي‌قرار است
نهان
در اعصاب ِ گرسنه‌گي،
سايه‌ی بهمني
به خويش اندر چپيده به هياءت ِ اعماق.
هر سکون‌اش
لحظه‌ی مقدر ِ چنگال ِ نامنتظر،
جلگه‌ی برف‌پوش
سراسر
اعلام ِ حضور ِ پنهان‌اش:
به خون درغلتيدن ِ خفته‌گان ِ بي‌خبری
در گُرده‌گاه ِ تاريخ.

ای به خواب ِ خرگوران فروشده
به نوازش ِ دستان ِ شرور ِ يکي بدنهاد!
ای زنجير ِ خواب گسسته به آواز ِ پای ره‌گذری خوش‌سگال!
"احمد شاملو"
*خدایی که ریاکارانه دم از آزادی می زند درحالی که نفس وجودش ، سانسور شیطان و آزادی ست
**به قول مولانا بپذیرد که«فرزین نه ای فرزانه ای»

هیچ نظری موجود نیست: