۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

خشونت زنانه

«زن در عشق و نفرت از مرد وحشی تر است»نیچه
فیلم "غریزه اصلی" با بازی زیبای «شارون استون» داستان زن زیبای نویسنده ایست با سرشت والا و مجرمانه که نه می تواند از میل چشم پوشی کند و نه می تواند از آن رضایت کامل داشته باشد. این است که این نفرت به قتل مرد های حقیر زیادی می انجامد و این سلسله قتل ها ادامه پیدا می کند تا اینکه با مایکل داگلاس(کارآگاه اصلی فیلم) مواجه می شود و در این مواجهه قتل منتفی می شود. گواینکه عشق محصول جانبی قتل کیف است. این صحنه یادآور سکانس نهایی فیلم «گناه اصلی» است که در آن آنجلینا جولی فنجان زهر را جلوی آنتونیو باندراس گذاشته و در حال بحث از حقیقت رابطه شان (عشق یا فریب؟)هستند. تراژدی با سر کشیدن آگاهانه فنجان زهر از طرف باندراس و ممانعت بی ثمر جولی ادامه می یابد. جولی او را به سمت بیمارستان می برد تا نجات اش دهد اما گواینکه تا پدر وقیح کیف(شخصیت سوم و اصلی فیلم) کشته نشود عشق و نجات محقق نخواهد شد. اینجا هم عشق محصول حادثی و جانبی قتل کیف است.
شاید هیچ کس به اندازه صادق هدایت نفرت از پیرمردسالاری(واژه مردسالاری یک ایدئولوژی ست) را به تصویر نکشیده باشد. "بوف کور" داستان "پیرمرد خنزر پنزری ، دختر زیبای رقاص و حسرت نویسنده اخته"(عناصر اصلی پیرمردسالاری) را به خوبی تصویر می کند. نویسنده به سمت "قتل زن" ، داستان را حرکت می دهد ولی آیا انتخاب درست وارونه این یعنی "زن قاتل" نیست؟ تنها زنان هستند که می توانند سلطنت پیرمرد خنزر پنزری را براندازند: زنان و جوانان(با سیاست عاشقانه شان). فلسفه تاکنون به کار فاسد کردن جوانان پرداخته است اما آیا در تشخیص وظیفه اش اشتباه نکرده است؟ تنها نیچه بود که اندیشه "فاسد کردن زنان" را در سر داشت. وظیفه فلسفه امروز"فاسد کردن زنان در کنار جوانان" است. زنان در هر سلولی از سلولهای اجتماع حضور دارندو به عوض هنر آشپزی که در آن چندان تبحری هم ندارند فقط کافی ست طرز تهیه قهوه قجری را بدانند. اگر آن زن خدمتکار هگل این هنر می دانست هرگز هگل به مخیله اش هم خطور نمی کرد که نوع زن را طنز ابدی اجتماع معرفی کند. فلاسفه بزرگ ازدواج نکرده اند (تبارشناسی اخلاق نیچه)زیرا از این نوع زن متنفر بوده اند و منتظر زن واقعی (همانی که هست) بوده اند به جز سقزاط که خود طنز ابدی فلسفه است.
زنان متهم اند به اینکه با جعل تفاوت"روسپی/مادر"دست به خودفریبی زده اند و چنان تفاوت "مریم جدلیه و مریم مادر"را به رخ می کشند که سرسام دیالکتیکی روسپی-مادر فرصت "بازتعریف مادری" را به آنها نمی دهد و نقش"مادر از پیش تعریف شده" را جاودانه بازی می کنند. مادری به مثابه نهاد"اداره بارآوری" عرصه زندگی نمادین زن است همان نهادی که زن را مثل کشیش(که کارمند اداره خدا ست) خادم امر قدسی(بارآوری)می کند. این نهاد گریزناپذیر است وهمانگونه که نهاد دولت برای مرد گریزناپذیر است نهاد خانواده هم برای زن گریزناپذیر است. اما نکته به غایت مهم (ودر واقع هدف جنبش زنان )"بازتعریف نهاد مادری در هر زمانه" است و بدون این امر نمی توان گفت پیشرفت اتفاق افتاده است. اما برای رخ دادن این امر، زنان باید به ساحت"ورای مادری"قدم بگذارند و در این ساحت است که به هسته مشترک شان با مردان واقعی رویارو می شوند: غریزه مرگ. زنان نسبت به مردان به این هسته نا-انسانی نزدیکترند.
مثال ژیژک در اکثر موارد آنتیگونه ست اما آیا شارون استون" غریزه اصلی"(که در واقع باید گفت غریزه اصلی و مشترک همان است که فروید غریزه مرگ می نامد نه میل جنسی، میل جنسی اساسا غریزه نیست) مثال مناسب تری برای این عصر پست مدرن نیست؟ آنتیگونه هنوز اسیر نام پدر است اما نویسنده زن "غریزه اصلی" به ریشه ای ترین ساحت رانه مرگ(ورای هر گونه ایدئولوژی پدر سالار) دست یافته است.
هانا آرنت(دوست دختر هایدگر و چیزی بیشتر از دوست دختر) در کتاب "افول دولت-ملت و پایان حقوق بشر" خطری را گوشزد می کند(به کی آیا به جز به همان پیرمردسالاری؟)که تمدن و دستاوردهایش را تهدید می کند. او این خطر را درونی و نه بیرونی می داند. این "زن از خود بیگانه" ادامه می دهد:«خطر آن است که یک تمدن جهانی و به نحو جهانشمول به هم پیوسته ،بربرهایی از بطن خویش بزاید آنهم با راندن میلیونها تن از افراد به شرایطی که علی رغم همه ظواهر ،شرایط وحشیان است» آرنت نمونه آن زنی است که منفور نیچه بود و مرتکب ادبیات می شد. این خطر نیست فرصت است آنها نیمی از انسانهای روی زمین اند و در همه جا حضور دارند. این "بربرهای قرن بیستم"(اطلاحی از نیچه) در قرن بیست و یکم نیازی به خشونت خرکی-مردانه ندارند کافی ست فقط طرز تهیه قهوه قجری را بدانند.

هیچ نظری موجود نیست: