۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه

شکست ناپذیر

"نلسون ماندلا" رهبر مبارزات بی خشونت علیه "رژیم آپارتاید" آفریقای جنوبی در کنفرانس فراگیر آفریقا در سال 1961 با اعلام تشکیل "امخوونتوه سیزوه" به معنای "نیزه ملت" همه را دعوت به مبارزه نظامی کرد. این اعلان جنگ رسمی مرحله دوم مبارزات بی خشونت بود که به دلیل ورود به آن ماندلا را متهم به "تروریست بودن"* کرده و به زندان افکندند. اسطوره مقاومت علیه آپارتاید 10سال پیش از آزادی از زندان ، بیانیه ای به این مضمون صادر کرد:
«متحد شوید! بسیج شوید! بجنگید! باید آپارتاید را بین سندان "اقدامات توده ای متحد" و چکش "مبارزه مسلحانه" درهم بکوبیم». ما امیدواریم مهندس موسوی راه سبز امید را از ماندلا بیاموزد نه از "اتاق فکر" جرس.

شعر مورد علاقه ماندلای بزرگ با عنوان "شکست ناپذیر":

از این شبی که می پوشاند مرا
سیاه همچون مغاک ازقطب تا قطب ،
سپاس می گویم خدایانی که ممکن است باشند
به خاطر روح تسخیر ناپذیری که به من دادند

درچنگال تقدیر سقوط
نه شکوه کرده ام، نه فریاد بر آورده ام
زیر چماق بخت سرم اگرچه خونین
اما خم نشده است

ورای این مکان خشم و اشک ها
بافنده ی وحشت از سایه ها
هنوز اگر هراس های سالیان پیدایم کند
باید که نترسیده مرا بیابد

مهم نیست چقدر تنگ است دروازه
و طومار از چه مجازاتهایی پر
من، ارباب سرنوشت خویشم
من، ناخدای روح خویشم
"ویلیام ارنست هنلی"
* هیچ کس امروز ماندلا را تروریست نمی داند.

.Out of the night that covers me
Black as the pit from pole to pole
,I thank whatever gods may be
For my unconquerable soul
In the fell clutch of circumstance
I have not winced nor cried aloud
.Under the bludgeonings of chance
My head is bloody, but unbowed
Beyond this place of wrath and tears
Looms but the Horror of the shade
And yet the menace of the years
Finds and shall find me unafraid
It matters not how strait the gate
How charged with punishments the scroll
I am the master of my fate
I am the captain of my soul

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

12به در

چهارشنبه سوری امسال، یک آغاز مجدد برای جنبش سبز بود. پس از پایان مراسم در ساعات آغازین بامداد که خیابان دیگر خلوت شده بود بسیجیان که شب بدی را گذرانده بودند(یک شب بدون سرکوب) با رفتگر محله درگیر شدند. تنی چند از مردم که در خیابان حضور داشتند مداخله کردند و پلیس ضد شورش از ترس فقط میانجی گری کرد و مردم و بسیجیان را از هم جدا کرد. چهرشنبه سوری عقب نشینی حاکمیت بود. دومینو آغاز شده است.


سال89 سال تحولات بنیادی ست، سال ببر شدن گربه کوچک آسیاست. مدت اعتبار معاهده گلستان و ترکمنچای به سر آمده ست و باید بخشهای جدا شده از این خاک ،به ایران بازگردد. بدیهی ست که با وجود جمهوری اسلامی و اصل مترقی ولایت فقیه هیچ کس حاضر نیست به ایران ملحق شود و بخشهای کنونی هم درپی جداشدن از ایران اند. آنها زمانی به ایران ملحق می شوند که ایران یک کشور دموکراتیک و پیشرفته شود. این امر به یک آغاز مجدد نیاز دارد و چهرشنبه سوری این مهم بود. سال 89 سال ببر آسیا ست. برنامه بعدی ما 12 و 13 فروردین است. 30سال پیش در چنین روزی پدران و مادران ما بزرگترین اشتباه زندگی شان را مرتکب شدند و با98.8 درصد به جمهوری اسلامی آری گفتند و حالا کار به جایی رسیده است که حتی شادی ما را هم تحمل نمی کنند. 12فروردین روز" رفراندم بر سر نوع حکومت" است نه "روز جمهوری اسلامی" و بنابراین منحصر به یک روز یعنی" 12فروردین 58" نیست بلکه 12 فروردین هرسال" روز رفراندم اساسی" ست و باید تکرار شود تا معلوم شود آیا فرزندان همان را انتخاب می کنند که پدران و مادران انتخاب کرده اند یا نه؟


12فروردین امسال را روز به رفراندم گذاشتن مجدد جمهوری اسلامی قرار می دهیم. ما اراده کرده ایم امسال به جمهوری اسلامی نه بگوییم و اگر راه "خیابان" بسته بود به" بیابان" می رویم و اراده مان را اعلام می کنیم. حالا که حاکمیت راه "پارلمان" و اصلاحات پارلمانتاریستی متقلبانه را به ما نشان می دهد ما راه بیابان را درپیش می گیریم و 12فروردین با رفتن به طبیعت و" سیاسی کردن طبیعت" نحسی جمهوری اسلامی را از تن و روان مان بیرون می کنیم. امسال 12به در رابه روز سنتی 13به در اضافه می کنیم و درطبیعت سیاسی تظاهرات می کنیم. وسیع و پر شمار دور هم جمع می شویم. شعار می دهیم و از خودمان فیلم و عکس می گیریم و برای تمام مردم دنیا مخابره می کنیم.


در این روزهای آخر سال مردم شادند و شادی مردم ما را شاد می کند. در این شادی و سرور جای خالی ندا و سهراب را حس می کنیم. کمتر از 24 ساعت به تحویل سال باقی مانده است. ندا ، سهراب سال نو مبارک.

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن
لاله ها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوها لاله زارن
لاله ها بيدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون

لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون دلش بيداره
تفنگ و گل گندم داره مياره
توی سينه اش
جان جان جان
توی سينه اش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره جان جان يه جنگل ستاره داره
يه جنگل ستاره داره
جان جان
يه جنگل ستاره داره

اجرای زیبای و تازه این ترانه را اینجا ببینید http://www.youtube.com/watch?v=ka2aKwsa2-4





۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

ببر

در شیطان چیزی هنوز، شیطان نشده است. شما را به خدا به این سبکسری اش بنگرید :
«خوش دارم هر از گاهی از سرور پیر دیدار کنم. از قطع رابطه با او پرهیز دارم. از یک چنان شخصیت بزرگی بسیار خوشایند است که به نفس خویش این قدر به سادگی با شیطان سخن بگوید» فاوست گوته ، پیشگفتار در آسمان (ترجمه م.ا به آذین)

اینگونه سخن گفتن با کسی که "دیری ست عادت خندیدن را از دست داده است" و شرط بندی بر سر احمقی مثل فاوست (همکاری با خدا) در شان کسی مثل شیطان نبود. نگاه کنید به بی ادبی خدا:
«تا زمانی که او در زمین زندگی می کند تو اجازه داری که وسوسه اش کنی. هر کسی که راه می رود می تواند گم شود». اینجا خدا مثل روشنفکری دینی حرف می گوید.

البته پاسخ مفیستوفلس نیز سرشت نماست:
«از شما سپاسگذارم. دوست دارم سروکارم با زنده ها باشد. گونه های فربه وشاداب را دوست دارم. به گربه می مانم که به موش مرده اعتنا نمی کند»
" شرمساری" (وعده خدا به شیطان در ادامه نمایشنامه) سزای چنین گربه بی حیایی ست. اما چه می شود اگر این گربه کوچک یک روز بزرگ شود و بی نیاز از خدای آفرینی و نیش زدن به آن بنده گیج و منگ اش به قصد بیدار نگه داشتن اش**، یک شبکار مستقل، از رسته گربه سانان، بزرگترین شان و نه خردترین:

آن دَلاّدَلِّ حيات
که استتار ِ مراقبت‌اش
در زخم ِ خاک
سراسر
نفسي فروخورده را مانَد.
سايه و زرد
مرگ ِ خاموش را مانَد،
مرگ ِ خفته را و قيلوله‌ی خوف را.
هر کَشاله‌اش کِيفي بي‌قرار است
نهان
در اعصاب ِ گرسنه‌گي،
سايه‌ی بهمني
به خويش اندر چپيده به هياءت ِ اعماق.
هر سکون‌اش
لحظه‌ی مقدر ِ چنگال ِ نامنتظر،
جلگه‌ی برف‌پوش
سراسر
اعلام ِ حضور ِ پنهان‌اش:
به خون درغلتيدن ِ خفته‌گان ِ بي‌خبری
در گُرده‌گاه ِ تاريخ.

ای به خواب ِ خرگوران فروشده
به نوازش ِ دستان ِ شرور ِ يکي بدنهاد!
ای زنجير ِ خواب گسسته به آواز ِ پای ره‌گذری خوش‌سگال!
"احمد شاملو"
*خدایی که ریاکارانه دم از آزادی می زند درحالی که نفس وجودش ، سانسور شیطان و آزادی ست
**به قول مولانا بپذیرد که«فرزین نه ای فرزانه ای»

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

چهارشنبه سوری ، میلیونی برقصیم

با خنده می کشند نه با خشم "نیچه"
شاید مشکل اعلامیه حقوق بشر و شهروند این است که یک حق اساسی و دقیقا یک حق اساسی را از قلم انداخته است: حق شادی. ساد آنرا تحت عنوان حق لذت مطرح می کرد ولی شادی با "کیف وقیح ابرمن" فرق دارد. اسپینوزا به خوبی تفاوت بین عاطفه های شادی،غم و میل را روشن کرده است . کوروش کبیر این حق را به خوبی می شناخت. دریغ است ملت کوروش والا از شادی محروم باشد کوروش ای که هر جا را آزاد یا تسخیر می کرد "شادی" را به آنجا می برد. شب چهارشنبه سوری، روز سور و رقص و پایکوبی ست. دست در دست هم دهیم(یک زنجیره انسانی واقعی) و تمام خیابانهای پایتخت وشهرها و روستاهای کشور را با رقص و پایکوبی میلیونی مان به لرزه درآوریم. چهارشنبه سوری باید میلیونی برقصیم. بگذارکل ارتش و سپاه و بسیج و نیروی انتظامی از ترس این رقص عظیم تا صبح در آماده باش به سر ببرند. حکومت روضه و اشک و آه و ذکر مصیبت را فقط و فقط شادی و رقص از پای درمی آورد. باهم به خیابان می آییم و مقدسات شان را هتک حرمت می کنیم (این فرمان یک فرمانده جبار و توتالیتر است). بی شک چنین حرکتی برای جهان و تاریخ یکه و بی همتا خواهد بود.

ریشه در خاك
ریشه در آب
ریشه در فریاد
***
شب از ارواح سكوت سرشاراست
و دست هائی كه ارواح را می رانند
و دست هائی كه ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند
***
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند
ما رقصیده ایم
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم
-دو شبح درظلمات
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند

-ما رقصیده ایم
ما خستگی ها را باز نموده ایم
***
شب از ارواح سكوت سرشار است
ریشه از فریاد
و
رقص ها از خستگی
"احمد شاملو"

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

خشونت زنانه

«زن در عشق و نفرت از مرد وحشی تر است»نیچه
فیلم "غریزه اصلی" با بازی زیبای «شارون استون» داستان زن زیبای نویسنده ایست با سرشت والا و مجرمانه که نه می تواند از میل چشم پوشی کند و نه می تواند از آن رضایت کامل داشته باشد. این است که این نفرت به قتل مرد های حقیر زیادی می انجامد و این سلسله قتل ها ادامه پیدا می کند تا اینکه با مایکل داگلاس(کارآگاه اصلی فیلم) مواجه می شود و در این مواجهه قتل منتفی می شود. گواینکه عشق محصول جانبی قتل کیف است. این صحنه یادآور سکانس نهایی فیلم «گناه اصلی» است که در آن آنجلینا جولی فنجان زهر را جلوی آنتونیو باندراس گذاشته و در حال بحث از حقیقت رابطه شان (عشق یا فریب؟)هستند. تراژدی با سر کشیدن آگاهانه فنجان زهر از طرف باندراس و ممانعت بی ثمر جولی ادامه می یابد. جولی او را به سمت بیمارستان می برد تا نجات اش دهد اما گواینکه تا پدر وقیح کیف(شخصیت سوم و اصلی فیلم) کشته نشود عشق و نجات محقق نخواهد شد. اینجا هم عشق محصول حادثی و جانبی قتل کیف است.
شاید هیچ کس به اندازه صادق هدایت نفرت از پیرمردسالاری(واژه مردسالاری یک ایدئولوژی ست) را به تصویر نکشیده باشد. "بوف کور" داستان "پیرمرد خنزر پنزری ، دختر زیبای رقاص و حسرت نویسنده اخته"(عناصر اصلی پیرمردسالاری) را به خوبی تصویر می کند. نویسنده به سمت "قتل زن" ، داستان را حرکت می دهد ولی آیا انتخاب درست وارونه این یعنی "زن قاتل" نیست؟ تنها زنان هستند که می توانند سلطنت پیرمرد خنزر پنزری را براندازند: زنان و جوانان(با سیاست عاشقانه شان). فلسفه تاکنون به کار فاسد کردن جوانان پرداخته است اما آیا در تشخیص وظیفه اش اشتباه نکرده است؟ تنها نیچه بود که اندیشه "فاسد کردن زنان" را در سر داشت. وظیفه فلسفه امروز"فاسد کردن زنان در کنار جوانان" است. زنان در هر سلولی از سلولهای اجتماع حضور دارندو به عوض هنر آشپزی که در آن چندان تبحری هم ندارند فقط کافی ست طرز تهیه قهوه قجری را بدانند. اگر آن زن خدمتکار هگل این هنر می دانست هرگز هگل به مخیله اش هم خطور نمی کرد که نوع زن را طنز ابدی اجتماع معرفی کند. فلاسفه بزرگ ازدواج نکرده اند (تبارشناسی اخلاق نیچه)زیرا از این نوع زن متنفر بوده اند و منتظر زن واقعی (همانی که هست) بوده اند به جز سقزاط که خود طنز ابدی فلسفه است.
زنان متهم اند به اینکه با جعل تفاوت"روسپی/مادر"دست به خودفریبی زده اند و چنان تفاوت "مریم جدلیه و مریم مادر"را به رخ می کشند که سرسام دیالکتیکی روسپی-مادر فرصت "بازتعریف مادری" را به آنها نمی دهد و نقش"مادر از پیش تعریف شده" را جاودانه بازی می کنند. مادری به مثابه نهاد"اداره بارآوری" عرصه زندگی نمادین زن است همان نهادی که زن را مثل کشیش(که کارمند اداره خدا ست) خادم امر قدسی(بارآوری)می کند. این نهاد گریزناپذیر است وهمانگونه که نهاد دولت برای مرد گریزناپذیر است نهاد خانواده هم برای زن گریزناپذیر است. اما نکته به غایت مهم (ودر واقع هدف جنبش زنان )"بازتعریف نهاد مادری در هر زمانه" است و بدون این امر نمی توان گفت پیشرفت اتفاق افتاده است. اما برای رخ دادن این امر، زنان باید به ساحت"ورای مادری"قدم بگذارند و در این ساحت است که به هسته مشترک شان با مردان واقعی رویارو می شوند: غریزه مرگ. زنان نسبت به مردان به این هسته نا-انسانی نزدیکترند.
مثال ژیژک در اکثر موارد آنتیگونه ست اما آیا شارون استون" غریزه اصلی"(که در واقع باید گفت غریزه اصلی و مشترک همان است که فروید غریزه مرگ می نامد نه میل جنسی، میل جنسی اساسا غریزه نیست) مثال مناسب تری برای این عصر پست مدرن نیست؟ آنتیگونه هنوز اسیر نام پدر است اما نویسنده زن "غریزه اصلی" به ریشه ای ترین ساحت رانه مرگ(ورای هر گونه ایدئولوژی پدر سالار) دست یافته است.
هانا آرنت(دوست دختر هایدگر و چیزی بیشتر از دوست دختر) در کتاب "افول دولت-ملت و پایان حقوق بشر" خطری را گوشزد می کند(به کی آیا به جز به همان پیرمردسالاری؟)که تمدن و دستاوردهایش را تهدید می کند. او این خطر را درونی و نه بیرونی می داند. این "زن از خود بیگانه" ادامه می دهد:«خطر آن است که یک تمدن جهانی و به نحو جهانشمول به هم پیوسته ،بربرهایی از بطن خویش بزاید آنهم با راندن میلیونها تن از افراد به شرایطی که علی رغم همه ظواهر ،شرایط وحشیان است» آرنت نمونه آن زنی است که منفور نیچه بود و مرتکب ادبیات می شد. این خطر نیست فرصت است آنها نیمی از انسانهای روی زمین اند و در همه جا حضور دارند. این "بربرهای قرن بیستم"(اطلاحی از نیچه) در قرن بیست و یکم نیازی به خشونت خرکی-مردانه ندارند کافی ست فقط طرز تهیه قهوه قجری را بدانند.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

«انقلاب یا اصلاح؟» نه لطفا !

چرا این پیرمرد سالاری سایه اش را از سر جنبش سبز "زنان"و "جوانان" کوتاه نمی کند؟ چرا اصرار دارد با دوتایی «انقلاب یا اصلاح؟» ما را اخته کند؟ مشکل، همین دوبینی ناشی از خرفتی پیری (به کتابهای روانپزشکی مراجعه کنید) است. به قول آقای حمید دباشی باید از کل این فرهنگ سیاسی آلوده ودوئالیستی گذر کرد اما مگر این پیرمرد ها می گذارند. ما سبزهای ژاکوبنی یک بار برای همیشه می گوییم امروزه مساله کسب قدرت و دولت به کلی زائد است و تمام این ترس های احمقانه ناشی ازفرض معادله سیاست = دولت است. کل این دوئالیسم «انقلاب یا اصلاح؟» اسیر دولت محوری ست. ما به دموکراسی مستقیم می اندیشیم به مداخله مستقیم مردم(مردم شمار نیست مردم یک شعور است) و در شرایط عادی از دموکراسی نمایندگی دفاع می کنیم اما دولت محور نیستیم. دموکراسی مستقیم هم برای شرایط عادی برنامه دارد و هم برای شرایط استثنائی وما اکنون در شرایط استثنائی به سر می بریم. شرایط استثنائی امروز، شرایط راه رفتن در دل ظلمت است (بر خلاف توصیه دولت محورانه مهندس موسوی، ما امروز باید در تاریکی راه برویم) و عمل کردن با مسئولیت مطلق، بدون هیچ تضمینی از طرف دیگری بزرگ وپیر.

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

براي روز زن با يك روز تاخير

مي گويند زماني كه سياست ، پايان مي يابد عشق آغاز مي شود. آيا چنين عشقي يك نفرت خاموش و چهره دگر كرده نيست؟ اين" انتخاب يكي ميان همه" همان كينه توزي متافيزيكي است. ما به عوض اين نفرت در نقاب عشق دو انتخاب در پيش رونداريم: نفرت راستين و عشق عمومي به يكي. بلكه تنها راه در وجود آمدن عشق عمومي به يكي ، نفرت است. اين عشق حادثي و غير انتخابي ، محصول جانبي نفرت است. ميلر(شاگرد و داماد ژاك لاكان)در مقاله اي با عنوان "تو زن ديگري بزرگ هستي و من به تو ميل مي ورزم" از شخصيت روسپي در مقابل زن دفاع مي كند و روسپي واقعي را زن مي نامد. او مي گويد "زن خائن است حتي اگر وفادار باشد". ضمن پذيرش اين ديدگاه والا و واقعا اخلاقي ما خواهان گذر از اين وحدت ديالكتيكي و اخلاقي زن-روسپي به ساحت حقيقت هستيم. زن-روسپي عبارتست از انتخاب منفعلانه يكي ميان همه و به عبارتي عشق مستقيم و اخلاقي به عموم. ما خواهان عشق عمومي و حقيقي به يكي هستيم كه مي تواند فقط يك معجزه باشد و مستقيما قابل انتخاب نيست بلكه محصول جانبي نفرت است. به رغم همه ياوه گويي هاي به دام افتادگان شبكه هاي اجتماعي سرمايه داري هار و پيرمردسالاري، معجزه ها اتفاق مي افتند:

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست
اشک آن شب لبخند عشق‌ام بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترک‌ام
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن‌می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گویم
نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.
دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن‌می‌گویم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دریا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گوید
زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
"احمد شاملو"